آلوده‌تر کن محراب ما را

- خانه

- جیحون و خونه آرمین و هاشمی و سلسبیل و فرهنگ

- یادگار و یادگار

- بالای تونل

- چه ترافیک روونی

- عه سِدخندااااان

- من اینجا تصادف کردم

- کو ماشین؟

- منتظرم باش

- شریعتی می‌رفتیم از اینجا رد نشدیم؟ نه

- بفرما بیوگلر! آخه من دوست دارم از اینا

- همشو که پیاده اومدیم

- با همه دست دادی...

- عه اینجا رو... اون پارک ساعیه از بالای دیوار معلومه

- فلش گوشیم خرابه، گوشیت چراغ قوه داره؟ روشن کن

- اینجاست، خودشه

 

His name is Robert Paulson

فرید زکریا تو بخش کوچیکی از جهان پساآمریکایی از مشقات جهان تک‌قطبی برای آمریکا می‌گه، بهش وجهی انسانی می‌بخشه (یا دست کم برداشت من اینطوره) و تشبیه‌ش می‌کنه به غولی که بعد از فروپاشی شوروی در صحنه‌ی جهانی "بی‌رقیب و بی‌مهار گام زده" و این به زعم نویسنده براش تنبلی به بار آورده.

تو مبحث روایت‌گری مفهومی موجوده بنام "راوی غیر قابل اتکا" که علاوه بر نمایش، پاش به ادبیات و‌ سینما هم کشیده شده و اشاره به روایت‌کننده‌ای داره که اعتمادی بهش نیست و نمونه‌ی دم دستی‌ش هم اینکه یه روایتی می‌بینید و بعد یهو طرف از خواب می‌پره و... پر.

تو بعضی تفاسیر درباره‌ی توضیح دلایل آفرینش انسان ذکر شده که خداوند چون گنجی پنهان بوده و می‌خواسته به وسیله‌ی خلق موجودی با مختصات انسان (فارغ از اینکه چقدر بخاطر دانش محدودم و عدم نیاز موضوع، دارم ساده برگزارش می‌کنم) شناخته بشه. حتا تو کلام ابن عربی صحبت از مانند کردن انسان به آینه هم پیش کشیده شده.

مفهوم راوی غیر قابل اتکا، دستاویز و محک جذابیه برای ور رفتن با قصه‌ها و زدن زیر میزشون. زدن زیر میز روایت‌های کهن و حتا فراروایت‌ها؛ همون مفهوم کلی پست مدرن. ببینید چقد جذابه. زدن زیر روایت همه چیز. مثلن حالا می‌شه گفت شاید داستان فیلم متریکس، نه داستان آینده و یه واقعیت مجازی فراگیر و بحران انرژی و گروه‌های مقاومت و منجی، که داستان یه گنگستر و موادفروش بزرگ به اسم مورفیوسه که قرص‌های توهم‌زا می‌فروشه، همه‌ی اون داستان‌ها اثرات مصرف قرص هستن و آقای تامس اندرسن - یا همون نئو - هم مشتریه. حالا قصه شد قصه‌ی طرفین یک معامله. فروشنده، کالا، خریدار و مناسبات حاکم بر اونها. حالا می‌شه صاف شدن قدم‌های کایزرشوزه تو پایان فیلم مظنونین همیشگی رو هم برد تو لایه‌ی بعدی فریب. فریبِ چندباره‌ی مایی چه خیال می‌کنیم دیگه علامه‌ی دهریم. مگه غیر اینه که به قول خودش بزرگترین فریب شیطان به وجود آوردن این باور بود که وجود نداره؟

تو انیمه‌ی وان پیس one piece، که برمبنای مانگایی با همین نام درست شده، لوفی و گروهش به جزیره‌‌ای می‌رسن که دو تا غول باستانی با نام‌های بوروگی و دوری، سال‌های ساله توش با هم می‌جنگن. داستان پیش می‌ره و دوری به ضربه‌ی تبر بوروگی از پا درمیاد. بعد بوروگی در غم دوری آبشاری از اشک جاری می‌کنه.

غول تنها بعد از نابودی رقیب چغر و بد بدن‌ش، تنها شده و با قدم‌های سنگین، صدای نفس‌‌های تنوره‌ای و سر ‌و صدای بم و خشن تو برهوت عالم قدم می‌زنه. شاید غول چندان هم از بی‌رقیبی خوش نیست. شاید دلش جنگ بخواد، چه غول با جنگه که پابرجاست و غول‌بودنش مفهوم داره، غولی که غولی نکنه غوله؟ باید باشد کسی تا فهم کند غول را.

بعد از مدتی دوری بلند می‌شه و کاشف بعمل میاد که گذر سالیان، تبر بوروگی رو کند کرده و ضربه، فقط تونسته غول رو بی‌هوش کنه.

تو کلمات زکریا، نوعی دلسوزی برای آمریکا دیدم. دلسوزی از نوع دلسوزی برای غولی که دوره‌ش سراومده، که یعنی از ماهیت غولی و جنگندگی‌ش کنده و بیش از دو دهه‌ست که تو برهوتِ جهان تک‌قطبی سرگردونه. اون وقت می‌شه دوربین رو کمی گردوند و خیال بافت و حرف‌های تئوریسین‌های توهم توطئه‌ مبنی بر این اندیشه که آمریکا همیشه نیازمند دشمنی برای همگرا کردن نیروهای درونی و بیرونیشه (یه‌ دوره‌ای کمونیسم و بعد هم اسلام و خلاصه از ای حرف‌ها) رو اینطور در لفافه‌ی لفاظی و بازی‌های روایی پیچید که... بابا، غول، خسته‌ست. شاید همه‌ی این انگولک‌ها و دشمن‌تراشی‌ها، بخاطر پیدا کردن هماورده. تو میدون نبرد می‌گرده، به هر کسی که امیدی بهش باشه متلک میندازه، جفت‌پا می‌گیره بلکه دعوایی راه بیفته (یجور مشق شب فایت کلابی؛ مگه حرف فایت کلاب غیر اینه؟) اگرم نه که وارد فاز موازنه قدرت می‌شه، مثل آدمی که با خودش شطرنج بازی می‌کنه، دمی این ور میز و دمی اون ور... و این دور ادامه داره.

 

 

 

پ‌ن: در مثل مناقشه نیست.

پ‌پ‌ن: تفسیری موجوده از «المؤمن مرآت‌ المؤمن» که می‌گه مراد از مؤمن، به ترتیب پیامبر خاتم و خداونده! (رجوع کنید به آرای علامه حسن‌زاده آملی)

پ‌پ‌پ‌ن: علاقه‌‌ای دارم به پیوند زدن چیزهایی تا این حد - بظاهر - بی‌ربط. قدر بدونید :)

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

1- یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های برگمن برای من سونات پاییزیه. اینگرید برگمن و لیو اولمان تو این فیلم نقش مادر و دختر رو بازی می‌کنن. مادری مقتدر که پیانیست معروفی هم هست و دختری نویسنده و آروم و از خود گذشته. دختر، مادر رو به خونه‌ش دعوت کرده تا بعد از سال‌ها همدیگرو ببینن. کاری به جزئیات ندارم و می‌خوام یک راست برم سر سکانسی از فیلم که برام بیاد موندنی‌ش کرده. یک شب شارلوت (مادر) از خواب بیدار می‌شه و می‌بینه که ایوا، دخترش هم بیداره و تو اتاق نشیمن نشسته. بیداریِ اون شب مادر و دختر و حرف‌هایی که بهم می‌زنن تبدیل می‌شه به برون‌ریزی و پاشیدن بسیار حرف‌هایی که سال‌ها تو دل ایوا مونده بود. حرف‌هایی که تمام دیوار‌های ملاحظه و رعایت چندین و چند ساله رو می‌دره و بیننده رو میخکوب می‌کنه. جایی می‌خوندم که "تظاهر چسبی‌ست که مانع فرو ریختن تمدن می‌شود..." بنا به این گفتار، چسب‌های بین شارلوت و ایوا تا حد زیادی دود شده و به هوا می‌ره. حالا شاهد شکل گرفتن نظم جدیدی هستیم، نظمی که اعتنایی که بی‌اعتنایی‌های شارلوت و رنج‌های ایوا نمی‌کنه، دنیا دنیای تازه‌ای شده.

 

 

 

2- ماه رمضون امسال بعضی‌ شب‌ها می‌نشینم پای نامه‌خونی. نامه‌های افرادی که نمی‌شناسمشون. سایت روزنامه‌ی گاردین بخشی داره به اسم A letter to... که نامه‌های مردم رو منتشر می‌کنه. نامه‌هایی که سال‌ها می‌خواستن بنویسن و ننوشتن، حرف‌های باد کرده. نامه‌ای به قاتل دخترم... نامه‌ای به دوستی که بعد از مردن همسرم خیلی کمکم کرد... نامه‌ای به دو برادر بزرگترم که هیچ وقت ندیدمشون و... . نامه‌هایی از جنس حرف‌های ایوا به شارلوت.

مادری که بقول خودش دختری خیلی معمولی داشته، دختری 17 ساله که یک روز سوار ماشینی شده و دیگه ندیدنش و دوست داره از قاتل فقط بپرسه چرا با دخترش اونطور رفتار کرده و مثل عروسکی که دیگه نیاز نداره دورش انداخته و اون شبِ هولناک رو براشون رقم زده.

زنی که بعد از فوت همسرش، از مراقبت‌های دوست مشترکشون بهره‌مند شده و حالا خودش رو گرفتار علاقه‌‌ای یک طرفه به اون دوست می‌بینه و تو شیش و بش اینه که بهش بگه یانه.

آدمی که نامه‌ای نوشته به کودکی که می‌تونست به دنیا بیاد ولی نیومده. که صداش رو می‌شنوه که می‌پرسه چرا؟ اما توضیح دادن براش سخته.