Ruin-gazing


... ما با گذار از طبيعت واقعي به طبيعت ثانوي مواجه مي شويم. از جمله نشانه هاي شکل گيري اين طبيعت ثانوي نور فسفري است، اما نه نور فسفري طبيعي که از مواد آلي و از اشياي طبيعي، چه زنده و چه بي جان، ساطع مي شود. در دنياي انساني، نور فسفري بيش از آنکه نشانگر اجسادِ در حال تجزيه باشد، يکي از مشخصه هاي بازارچه هاي موردنظر بنيامين در قرن نوزدهم است. درخشش طبيعيِ امرِ مصنوع، از جنس نور فسفري است. همان نوري که در ابتداي قرن از عقربه ي ساعت ها ساطع مي شد. بي شک کنايه اي در اين امر نهفته است که نور فسفري، اين نمادِ تحليل رفتگي، تلاشي و گذرايي، به يکي از نشانه هاي اوليه ي کلانشهر بدل مي شود. 


تاریخ طبیعی زوال - بارانه عمادیان


Nine Inch Nails - The Beginning Of The End

The treasure found

اصلن نمی دونم دلیل نوشتن اینا چی بودا، صرفن نوشتم چون همش "اینجا" جا نمی شد.
1. شبه و تاریکیِ کوهِ روبرو با جاده ی  توی دلش، مسیر تلسکی، پنجره های هتلِ روبرو و آسمون یکی شده؛ جوری که نگاه از پشت پنجره ی تراس، از داخل اتاق، جواب نمی داد و تخت رو به سمتی نهادم و سویشرت رو برداشتم، بیرون رفتم و نشستم روی کاشی های سردِ کفِ تراس.
2. مسیر، دو تکه بود، اول یه سربالاییِ محض و زیرِ پامون هم پر از برف. وقتی از یه ارتفاع بالاتر رفتیم خورشید هم معلوم شد و نورِ مستقیمش با سفیدیِ برف دست به یکی کرد تا چشمای بی حفاظم ناچار بسته بشن و تکون های تلِسکی معلوم کنه که رسیدیم به قله ی مسیر و می تونیم چند دقیقه ای بچرخیم و دیدی بزنیم و از شیبِ دیگه ای بریم پایین. دید زدن زیاد طول نکشید، فضا یه حالت اودیار واری داشت و با لحظاتی چشم چرونیِ شیبِ پر برف، تصمیم گرفتم برگردم پایین. مسیرِ برگشت در عوض سایه زده بود. بر خلافِ رفت که از بالای سر مسابقه دهنده ها رد شده بودیم، اینجا تو بازگشت یه عده اسکی بازِ دلی و بی مسابقه داشتن شیب رو پایین می رفتن، فقط از اون بالا می شد به شیارهای گمی که توش سُر می خوردن مسلط شد و دید که چه گریزدوستانه خودشونو گم و گور کردن و رو و تو اون سفیدی تنهاییِ خودشونو جشن می گیرن.
3. اتوبوس نگه داشت و همگی پیاده شدیم. به گمونم بهار بود و هوا هم بارونی. اینجا یه پیچِ پهن از جاده شمشک به دیزین بود که مسیر رودخونه، توش چند تا آبشار پهن هم بوجود آورده بود. یه دکه ی جیگرکی و سکویی برای نشستن هم پیدا می شد. کوهستان! کوهستان بزرگترین واژه ای بود (و هست) که وقتی از اونجا رد می شم تو مغزم وول می خوره. کوه های غول پیکر و دره های خالی ِ بزرگِ وهم انگیزش باعث می شن این تصور که تا پیش از این به چه چیزهایی لفظ عظیم و تهی رو می دادی به بازی گرفته شه!
4. از بهشتی که برید سمت مصلا، یه خیابون چسبیده به ضلع شرقی مصلا هست ب اسم قنبرزاده؛ وقتی پیچیدید توش، همون آغازِخیابون یه گودالِ خیلی بزرگ هست. شاید بزرگترین گودالی باشه که تا حالا از نزدیک دیدید، اون پایین توی گودال کلی دم و دستگاه هست برای ساختِ تونل. روی دیواره های شمالی و جنوبی گودال هم ورودی های تونل معلومن. تا چشمم از دور به این گودال افتاد، مثل آدمای توی انیمه ها چشمام یه برقی زد و قلبم شروع کرد با شدت تپیدن! حالا گفتنش برای کسایی که مثل من نباشن فکر می کنم سخت باشه. یه گودال به اون بزرگی چنان وجدی در من بوجود آورد که وقتی رفتم کارم رو انجام دادم و بر می گشتم چند دقیقه ایستادم دور و بر گودالِ عزیز و شروع کردم به عکاسی ازش. از این خوشحال بودم که می تونم هفته ای چند روز بهش سر بزنم و وایسم از اون بالا لذتشو ببرم...



5. ... در اوایل قرن هجدهم واژه ای اهمیت یافت که می شد بوسیله ی آن در برابر کوه های سر به فلک کشیده، یخبندان های عظیم، آسمان شب و صحراهای بایر واکنش خاصی را بیان کرد. به احتمال قوی اگر در حضور این مناظر احساسی متعالی تجربه می کردیم، می توانستیم آن را با این واژه بیان کنیم و بدانیم که بعدها هم درک می شویم.
اصل واژه [sublime] بر می گردد به رساله ای با عنوان «درباب متعالی بودن» (200 سال بعد از میلاد) ... [منتقدان و نویسندگان] مجموعه ای از مناظرِ تا کنون بهم نامرتبط را در مجموعه ای گرد آوردند که وجوه اشتراکشان حجم، تهی بودن یا مخاطره آمیز بودنشان بود. و بحث می کردند که این قبیل مکان ها احساسی قابل تشخیص برمی انگیزند که در آنِ واحد هم لذتبخش و هم اخلاقن خوب است. ارزش این مناظر دیگر با وجوه زیبایی شناختی آن ها (هماهنگی رنگ ها و تناسب خطوط) و یا بر حسب کاربرد اقتصادی شان ارزیابی نمی شد، بلکه بر حسب قدرت شان در برانگیختنِ تعالی ذهنی بود.
6. کتابِ «یک هفته در فرودگاه» الن دو باتن رو ذوق زده برداشتم و رفتم بیرون. تو نور ضعیف تراس و سرمای مهرماهِ دیزین نشستم به خوندن تو اون سرما و یه چشمم هم حریصانه مسیرِ اتومبیل هایی رو که اون وقت شب از بالای گردنه ی دیزین پایین می اومدن و فقط سرِ پیچ های اون گردنه ی پرشیب می شد از روی نور چراغاشون ردّشونو زد، تعقیب می کرد.

پ ن: مورد دو به سال 86 برمی گرده، مورد سه فکر می کنم سال 78 باشه، مورد چار سال 90 (این یکی رو اصلن همون زمان نوشتمش) مورد پنج نقل قولیه از کتابِ عزیزِ «هنرِ سیر و سفر» و موارد یک و شش مربوط به همین دیشب هستن.
پ پ ن: یک هفته در فرودگاه رو بخونید، باشد که رستگار شوید!

با تشکر از آقای موبی که تکونی بهم داد تا این عصر جمعه ای دستم به نوشتن بره.


 

گلستان




1- «...با خانواده هامان این مشکلات را داشتیم. بعد که خانواده ی خودمان را درست کردیم، شیوه ی خودمان را هم پیش گرفتیم. با هم می رفتیم مسافرت. هرجا که اراده می کردیم. عکاسی می کردیم، اصلن کارمان این بود. زندگی مان کارمان بود. کارمان تفریح مان بود، تفریح مان اعتقادمان بود... »

2- «...در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را بارها شسته ام. به آن گلاب زده ام. اما کماکان بوی مرگ می دهد. احساس می کنم دیگر هیچ چیز مرا نمی ترساند. هیچ چیز حیرت زده ام نمی کند. من نهایت آن را دیده ام... جنگ یک اضطراب واقعی درباره گذشت زمان در من بوجود آورد. نمی توانم حتا کمی بنشینم و کتاب بخوانم. مدام می خواهم حرکت کنم و کاری بکنم. می خواهم از هر لحظه ی زندگی استفاده کنم. چون هر آن ممکن است آن را از دست بدهم.»

3- «دیشب خواب میلفیلد را دیدم. خواب آن دهه های شلوغ 1960 و 1970 که آنجا درس می خواندم. توی خوابم کاوه هم بود. آره! اسمش همین بود. رفیق خوبی بود. امروز فکر کردم توی وب ردش را پیدا کنم و توی گاردین دیدم که او کشته شده. در عراق! هنوز شوکه ام. کاوه در عراق کشته شده! من خانواده اش را نمی شناسم. آخرین باری که با او بودم تقریبن 30 سال پیش بود، در دبیرستان. کاوه خوب بسکتبال بازی می کرد، خوب گیتار می زد. آهنگی که خیلی خوب می زد April Comes She Will بود که پل سایمون و آرت گارفنکل خوانده اند. یادم هست هیچ وقت آرام و قرار نداشت... کاش الان در آرامش باشد.»


تقدیم به حبیبه جعفریان!

Free to Go


 اینک داریم همانی می‌شویم که هرگز آرزو نکرده‌ایم؛ یعنی پیر. هرگز نه آرزوی پیری کرده‌ایم و نه انتظارش را کشیده‌ایم و زمانی که کوشیدیم تصوّرش کنیم، همواره به‌شکلی سطحی، کلّی و سرسری بوده. پیری هرگز نه کنج‌کاویِ ژرفی را در ما برانگیخته و نه عمیقاً علاقه‌مندمان کرده... پیری در وجودمان به‌معنای پایانِ شگفتی خواهد بود. نه‌تنها توانِ شگفت‌زده‌شدن، بلکه قدرتِ شگفت‌زده‌کردن را نیز از دست خواهیم داد. پس از آن‌که عمری را به تعجّب‌کردن از همه‌چیز گذراندیم، دیگر هیچ‌چیز متعجّب‌مان نخواهد کرد؛ هم به این دلیل که کارها و حرف‌های عجیب‌مان را قبلاً دیده‌اند و هم به این خاطر که دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد...


ن.گینزبورگ

Sweet Inferno

معنویت حقیقی که اثر هنری بارزترین تجسم آن است فقط از درون عذاب، از درون له شدن روح و تناقضات روح، از طریق آگاهی به تعلق به دوزخ به وجود می آید. یعنی در واقع روح سویه ای است از آگاهی جسم به اینکه به دوزخ تعلق دارد و در این دوزخ تکه و پاره می شود و خود روح حاصل تجربه ی تناقضات این وجودجسمانی است.

...

روح اصلن چیزی جز تجربه ی این عذاب نیست. آن هم بدون هیچ خاطره ای از یک زندگی ماقبل عذاب و بدون هیچ تصوری از آینده ای که قرار است به بهشت و رستگاری و به رهایی کام از تنش، تناقض، نفی و عذاب بیانجامد. روح و معنوی شدن یعنی همین عذاب بدون بهشت قبل و بعدش. بقول هگل روح همان عنصر منفی و نفی کننده ی همه چیز است. همان نیستی که با نفوذ به بطن هستی بدان تعین می بخشد. یا بعبارت بهتر همان سویه ی منفی هستی که با نفی خود، با تبدیل شدن به دیگری، با تبدیل شدن به جسم، به خود واقعیت می بخشد. روح و روحانیت با هبوط آغاز می شود و ادامه می یابد و از همین روست که شیطان گوته می گوید: من آن روحم که همه چیز را نفی می کند. روح یعنی همین عذاب جسمانی و هرگز نمی تواند خودش را از جسم جدا بکند. برای این که هر نوع جداکردنی در حکم رهایی و استقلال روح و رسیدن به بهشت عدم تناقض است. درحالی که روح فقط در تجربه ی تناقض و دوزخ وجود دارد.

اثر هنری این را می پذیرد. آدمیان همگی کافکا نیستند که بتوانند زندگی در یک دوزخ بدون بهشت قبل و بعدش را بپذیرند، ولی آثار هنری می پذیرند. آثار هنری به شی ء وارگی، به از خود بیگانگی، به تبدیل شدن به کالا و به له و لورده شدن کامل در جامعه ی بورژوایی تن می سپارند و دقیقن چون به طور آگاهانه به دوزخ و تعلق خودشان به دوزخ تن می سپارند، به نوعی نشانه های حقیقی رهایی بدل می شوند.

مرادفرهادپور - بادهای غربی

اینچنین است

۱-۱ ...جامعه نسبت به آناني که از او دوري مي جويند، حسادت مي ورزد و حلقه کوبان به در آن ها مي آيد، اگر قهرمان همچون موچوکوندا - تمايلي به بازگشت نداشته باشد، مزاحم با ضربتي سخت مواجه خواهد شد؛ ولي از سوي ديگر، اگر آن که برايش ندا در مي دهند، در حالت وجود کامل (Perfect being) و در اوج، باقي مانده، محدود شده باشد، آن گاه او نياز به نجاتي ظاهري دارد و با اندک کمکي باز خواهد گشت. (۱)
۲-۱ چند روز پيش تو تلويزيون يه عزيزي تو کسوت روحانيت يه موضوعي رو داشت تعريف مي کرد با اين مضمون :
وقتي ما بچه بوديم و ميخواستيم از يه باک، بنزين بيرون بکشيم، شلنگ رو تو باک ميگذاشتيم و يه کم مي مکيديم و زود تو جايي که ميخواستيم قرارش مي داديم، با اين کار هم دهنمون کثيف ميشد و هم کمي بنزين حروم ميشد تازه مقدار کمي هم تو هر نوبت گيرمون ميومد. اونايي که واردتر از ما بودن اما اين کار رو نمي کردن! اونا يه فوت محکم تو شلنگ ميکردن و بعد اونو تو ظرف خودشون ميگذاشتن، اون وقت مقدار خيلي زيادتري بنزين خيلي راحت براشون سرازير مي شد.
۲- اميرالمؤمنين در ميان کتيبه خضرا، لشکري که مرکب از مهاجر و انصار بود و اطراف آن حضرت را پسرانش حسن،حسين و محمد گرفته بودند و به طرف شتري که عايشه بر آن سوار بود يورش برد و پرچم را بدست محمد داد و گفت : آن را به پيش ببر تا در چشم شتر عايشه فرو ببري و تا بدان نرسي درنگ مکن و نايست! محمد پرچم را گرفت و حمله کرد ولي باران تيري که از سمت دشمن مي آمد بر او باريدن گرفت و از اين رو به همراهان خود دستور توقف داد و گفت : کمي صبر کنيد تا تيرهاشان تمام شود و چيزي نمانده بود که رگبار تير فروکش کند که علي(ع) به نزد او فرستاد و به او دستور داد تا به پيش رود و چون مشاهده کرد که در رفتن کندي و سستي مي ورزد، خود آن  حضرت پيش آمده و دست چپش را بر روي شانه راست محمد گذارد و گفت : اقدم لا ام لک (به پيش اي بي مادر)
محمد بي حنفيه بعد از جنگ جمل هر زمان ياد آن روز مي کرد مي گريست و مي گفت : گويا هم اکنون صداي نفس او را در پشت سر خود حس مي کنم، و بخدا سوگند هرگز فراموش نخواهم کرد.
و گويا علي(ع) بدنبال آن گفتار بحال فرزند خود رقت کرد و پرچم را از وي گرفت و با ذوالفقار که در دست راست داشت حمله کرد بدانسان که در ميان لشکر دشمن ناپديد شد، آنگاه برگشته و شمشيرش را که کج شده بود بر زانو گذارده و با يک فشار آن را راست کرد و در اين وقت ياران و فرزندان آن حضرت، مالک اشتر و عمار عرض کردند : اي امير مؤمنان ما تو را از اين کار کفايت خواهيم کرد، ولي امام(ع) به سخن آن ها توجهي نکرده و نگاه هم بدان ها ننمود و همچون شير مي غريد بدانسان که اطرافيان آن حضرت به کناري رفتند و اميرالمؤمنين(ع) نظرش بسوي لشکر بصره بود و اطرافيان را نمي ديد و پاسخ کسي را نمي داد.
در اين وقت پرچم را بدست محمد بن حنفيه سپرد و دوباره بتنهايي حمله کرد و در قلب لشکر دشمن فرو رفت و شمشير در ميانشان نهاد و دشمن از دو طرف وي فرار مي کردند تا آنکه زمين را از خون دشمن سيراب کرد و براي بار دوم بازگشت و شمشيرش را که کج شده بود بر زانو گذارد تا درست کند. در اين وقت اصحاب و ياران اطراف آن بزرگوار را گرفته و او را درباره خود آن حضرت بخاطر اسلام سوگند داده عرض کردند :
اگر شما از ميان برويد و گزندي به شما رسد دين از ميان خواهد رفت!
علي(ع) فرمود : بخدا سوگند من هدفي جز رضاي خدا و پاداش روزجزا ندارم...
آن گاه رو به فرزندش محمد کرده، فرمود : اي فرزند حنفيه اين گونه حمله کن! (۲)
_______________________________________________________________________________
(۱)   از کتاب قهرمان هزار چهره اثر جوزف کمبل برگردان شادي خسروپناه. در کتاب، موچوکوندا نمونه اي از قهرماناني ست که ميلي به بازگشت ندارد و ترجيح مي دهد براي رفع خستگي از موهبتي که خدايان به او ارزاني  داشتند استفده کند يعني خوابي بي پايان که اگر کسي اتفاقن او را از خواب بيدار کرد، باشد که با اولين نگاه چشم شاه، خاک وخاکستر شود.
ولي آماتراسو خدابانوي خورشيد در سنت شينتو اينگونه نبود، بعد از اينکه او در غاري پنهان شد و جهان در تاريکي فرو رفت خدايان توانستند او را بازگردانند.
(۲) از کتاب زندگاني اميرالمؤمنين عليه السلام اثر هاشم رسول محلاتي...
وقتي دوستي اين قسمت رو برام نقل کرد چشمام برق زد و وجد همه وجودمو گرفت، لطفن مثل خيلي چيزايي که تو اين سبک شنيديد يا خونديد بهش نگاه نکنيد، هم اصل قضيه باشکوهه و هم شيوه ي روايتش. تو خود کتاب نوشته که از شرح نهج البلاغه نقل شده. جلد ۱ صفحه ۸۵.