گذر گذر گذر گذر

من یه سیستمی دارم به اسم راه پیمایی های طولانی مدت، ادای یارو رو در نمیارما، جدی می گم! نمی دونم چقدر با فرهنگ شافل و شافلینگ آشنایی دارید. من تو این پیاده روی های طولانی مدت که البته حالا خیلی هم مدتش عجیب و غریب نیست هدفون فیلیپس خود را بر گوش گذاره و بهمراه پخش موسیقی تلفن همراه که برای صرفه جویی در مصرف باتری معمولن در حالت آفلاین یا برون خط(!) قرارش می دم، مثل همیشه پخش رو روی حالت شافل قرار می دم و نمی دونید چه کیفی می ده، حس می کنید داره بهتون وحی نازل می شه. یکی از نمونه هاش که بجون خودم دروغ نمی گم تکرار این قضیه ست که بارها وقتی می خواستم از پله های مترو بالا بیام صدای محسن چاوشی تو هدفون می پیچید که: من با زخم زبونات رفیقم... خب تعریف شما از وحی چیه؟

بعدشم راهی کوی و برزن می شم. حالا مسیر می تونه تو همون شهر خودمون (چقدر ضایع گفتم!) باشه چه تو مسیر رفت و آمد به کار. این اواخر حتا از میدون شوش به راه آهن هم بوده، از نواب به انقلاب هم بوده و بیشتر دیگه تو ولی عصر اونم نه ونک به بالاها، پارک وی به بالا. امان از این اتوبوس های BRT و شلوغی افسارگسیخته ولی عصر که منو تو ایستگاه پسیان مجبور به پیاده شدن می کنه و راه می افتم هدفون به گوش.
از بغل یه جایی رد می شم که نمی دونم چی هست هنوزم و از این ماشینای راه بازکنی در ابعاد کوچولو توش داره که روی اون یاروشون که راهو باهاش باز می کنن نوشته بلیزارد! اونم نه بلیزارد معمولی، همون بلیزاردی که وارکرفت درست می کنه، بعله! جلوتر اون دست خیابون کتابفروشی نشر باغ واقع شده(!) که باس مواظب باشم نزدیکش نرم تا بخاک رنگی نشینم بیشتر از این، بنده به یک بیماری دچار شدم تازگیا موسوم به کتاب خریدن بیش از حد، نه که حالا همه رو زودم بخونما و نه که بخرم انبار کنم فقط ولی هی دارم می خرم و نمی دونم چی به سرم میاد آخرش! جلوتر اما همین ور خیابون یه شیرینی فروشی هست که جلوش یه بابای ترکی می شینه و ساز می زنه از اینایی که موسوم هستن به "عاشیق" و یه اصالت دلچسبی هم داره تو صداش که شرط می ابندم هر وقت بشنوید یهو تو یه تونل زمانی سفر می کنید و تو وسط یه قهوه خونه (مثلن تو تبریز) اونم دم راه آهن خودتونو پیدا می کنید و نور چراغ زرد و دیوار های ترجیحن سبز مغزپسته ای شایدم آبی آسمونی از اونا که قدیما بود (مثل خونه آقاجون من) و نصف پایین دیوار با نصف بالا رنگش فرق می کرد و با یه "ماژیک" اینا رو از هم سوا می کردن... و شما هم راحت می تونید ترکی صحبت کنید، شک نکنید. اما یه کم قبل تر از این عاشیق، یه نوازنده دیگه هم هست که ویولون می زنه و گیساشم اینجوری از پشت بسته ریش داره و میانسال هم هست. من یه فانتزی غریبی نسبت به این مرد دارم اونم اینه که یه روز که خیلی خسته و گرفته ام می رم کنارش رو صندلی می شینم و سیگاری می کشم و شایدم باهاش حرفی زدم و اونم ساکته و با سازش جوابمو می ده و پا می شم می رم و حالم خوب شده بعدش، اینم از دنیای بوبن بیرون اومده ها، عاشقان دانند، آره داداش عاشقان دانند. اما بعد می رسم به میدون و از شلوغی گذر می کنم و می مونم که از وسط بازارچه رد بشم و هی عصبی بشم که چرا این زنای میانسال خونه دار انقـــــــــــــدر کند راه می رن و به همه چی به دید خریدار نظر می ندازن و بعد از ده دقیقه از اون ور بازارچه بیرون بیام یا از پیاده رو برم و سه سوت برسم به محل تاکسی ها. معمولن از پیاده رو می رم ولی وقتی سر حال باشم قطعن قرص قرمز رو انتخاب می کنم و از "بازارچه تاریخی تجریش" عبور می کنم. تو در ورودی و پیچ اول یعنی قبل از پله هایی که می رن سمت تکیه ی بازارچه پره از بوی ترشی از انـــــــواع مختلف که هر روز نفرین می کنمشون و رد می شم. بعد از پله ها تکیه بازارچه ست که تو روزای غیر عزاداری محرم، می شه میوه و تره بار و کیف فروشی و قهوه خونه و دیزی سرای تکیه و یه سری کسب و کار دیگه. از زیباترین و برادرترین جاهای این دنیاست برای من این میدونچه. بعد که وارد بازاچه می شم دیگه همه چی پیدا می شه و تو اون زمان بیشتر مشغول ابراز پشیمونی و نثار بد و بیراه هستم که چرا باز خودمو گرفتار این ترافیک انسانی کردم!

پ ن: این عکس رو گذاشته بودم برای وقتی که آلبوم دادم بیرون این بشه جلدش!

در آن مدت که ما را وقت خوش بود

 

از همون لحظه که رفتم تو اتوبوس خط BRT (سلام بر بهروز) به طرف تجریش، هی تو جنب و جوش بودم، می دونستم چیزا یه رنگ دیگه گرفتن، خوب تر شدن، ایستاده بودم، حتا تو ایستگاه ونک هم که کلی آدم هر دفعه پیاده می شن و جا خالی می شه این بار کسی پیاده نشد و من همینطور ایستاده بودم ولی خوب بود!

وقتی جا خالی شد و نشستم هم رفتم سراغ کیفم که یه چی خوندنی دربیارم! دمیان تازه تموم شده بود و رفتم سر وقت همشهری داستان و روایت های خوابگاهی رو خوندم...رسیدیم تجریش!
خوبه، راننده ی تا حدی محبوبم هم اونجاست و از همه بهتر اینکه جام تو تاکسی، وسط نیفتاده و نشستم بغل پنجره. این آقای راننده محبوب ما تو خط تجریش لواسون همچین سبزه ست و صدایی شبیه مرحوم شکیبایی داره و موهاشم ریخته تا حدی. هوا کم کم داره رو به تاریکی می ره، یه روز باید یه متن عاشقانه برای این اوقات شبانه روز بنویسم، زمانی که خورشید گذاشته رفته و هوا مونده بین روشنایی و تاریکی و یه ماده یشمی رنگ و یه ماده آبی نفتی رنگ تو آسمون دارن خودشونو پخش می کنن و جدال جذابی هم بینشون برقراره. تاکسی راه افتاده و من با یه چهره گشاده نشستم و سعی هم نکردم که چرت بزنم و چشم دوختم به مسیر، راننده داره برای بقیه با اون لحن قشنگش توضیح می ده که الان که می اومده فرمانیه کلی ترافیک بوده و قصد داره از نیاورون بره، چشم من به چراغای زرد رنگ تو مسیره، تو این قسمت تهرون خونه هایی پیدا می شن که دم درشون چراغ نصب کردن و دل ما رهگذرا رو شاد می کنن. از سه راه یاسر پیچیدیم و افتادیم تو باهنر. راننده داره با یکی از مسافرا سر اینکه طرف تو صحبت با مبایل به اون بابایی که اون ور خط بوده با وجود همچین ترافیکی گفته بیست دقیقه دیگه می رسیم شوخی می کنه و دستش انداخته. مسافر صندلی جلویی هم همراه راننده می شه و می گن و می خندن، دم میدون باهنر از فرط ترافیک می پیچه سمت کاشونک و تو خیابونای پیچ دار و شیب دار کاشونک بالا و پایین می شیم.

یهو یاد این افتادم که می گن که تاریخ بیهقی در اصل سی جلد بوده و اینی که به ما رسیده فقط شش جلد کل قضیه ست! داشتم فکر می کردم عجمی زنده می کرده به این سی مجلد! "بازی تاج و تخت"ی (سلام بر حسین) می شده شصت برابر شاخ تر! چنان این چند روزه حسرت این داستان رو خوردم که انگار مهم ترین چیزه تو دنیا. خدایا یه قسم هم میگذاشتی رو این تاریخ که از گزند بلایا محفوظ می موند خب!

رسیدیم نزدیکای دارآباد و راننده با مسافرا داره هنوز صحبت شلوغی مسیر رو می کنه و اینکه بنظرشون اون یکی تاکسی که همزمان با ما راه افتادن و از فرمانیه رفتن الان جلوتر هستن یا نه! خیلی خوبه، این خیلی خوبه که هوا هنوزم اون حالتشو حفظ کرده و نورها، درخشش خودشونو دارن و هوا رقیقه و رنگ و رو رفتگی اوایل پاییز چیزی از جذابیت مناظر کم نکرده. چارراه فرمانیه رو که رد می کنیم دیگه تمومه، رفتیم که رفتیم. یه برنامه رادیویی داره پخش می شه و ملت زنگ می زنن از اتفاقای عجیب زندگیشون خیلی کوتاه حرف می زنن. یه زن میونسال زنگ زده و می گه بعد از پونزده جلسه آموزش، تو اولین امتحان قبول شده و گواهینامه گرفته، همه تو ماشین آروم می خندن، راننده می گه : بنده خدا خودشم کپ کرده بوده!
از اونجا تا لواسون فقط رنگ باختن ماده یشمی و ماده ی آبی نفتی نکته ی قابل توجهه و با این حال بازم دلم نمیاد سرمو تکیه بدم عقب و چرت بزنم. راننده با همون صدای شکیباییش یه چیزایی آروم به مسافر جلو می گه و یواش می خندن هردو. به لواسون که می رسیم چراغ بالای سرشو روشن می کنه و می گه همه بیدارن؟ حسی شبیه یه سفر طولانی بهم دست داده از این حرفش، ما لواسونیایی که کارمون تهرانه خوشبختیم که یه سفر کوچولو داریم هرروز، البته دوتا سفر. دم نونوایی پیاده شدم، همون نونوایی که قبلن هم ذکرش رفت. شش تا تافتون گرفم و خیابون رو سرازیر شدم تا خونه...

 

- یه حبه قند -

این ساکسیفونه ها!

دررررررر،دررررررر! بله بازم هشت شده. زود پاشدم و پوشیدم و زدم بیرون، لباس پشمی ِ ارث خانوادگی رو هم پوشیدم. اصلن یادم رفته بود که صبح مامان گفت بیرون سفید شده، دم در که رسیدم تعجب کردم از این همه برف! رفتم سمت ماشین و خوشحال از تجربه جدید رانندگی (چون بابام دیروز ماشین رو برده بود و کلی بهش رسیده بود، روکش ها نو شده بود و شیشه ها دودی و ...) نشستم. آقای عشقی همسایه طبقه بالا هم از در اومد بیرون و میخواست سر راه آشغال هم بذاره. سوارش کردم و سر راهم تا محل کارش که نزدیک هم بود با هم رفتیم. سر راه صحبت از آسفالت بد محله شد که چیکارش کنیم و از این حرفا، دم میدون گلندوک آقای عشقی گوش تیز کرد به موسیقی توی ماشین...
- این ساکسیفونه ها
- بله ساکسیفون!
- عباس...براردم، سرباز که بود تو گروه موزیک بود و ساکسیفون هم میزد
- ساز خوبیه (بهروز)
- (بی توجه به من) آره، این ساکسیفونه، اون موقعا میاورد خونه میزد
- بفرمایید رسیدیم
- (هنوز بی توجه به من) خیلی هم سخته زدنش!
- ...
- دست شما درد نکنه.
- خواهش میکنم

شهرداری هنوز حرکتی برای باز شدن راه نزده بود و فرمون ماشین تو دستم مثل کره میلغزید و با کلی هیجان رسیدم دفتر پست که بقیه حساب و کتابم رو باهاش صاف کنم. دفتر پست هنوز باز نشده و بود سوار شدم که برم.
با کلی اضافه شدن هیجان از کنترل ماشین تو اون هوا رسیدم به پلیس راه و اونجا بود که برام مسجل (!) شد نمیشه ادامه داد، چند تا ماشین زده بودن بغل و داشتن زنجیر می بستن، چدن تایی مثل من با حالت "پوکر فیس" به اطراف نگاه میکردن و بقیه هم مشغول بندری زدن بودن. این شد که با خیال راحت و بدون عذاب وجدان سر وسیله نقلیه رو کج کردم سمت منزل. همون اول راه هم دو نفر تو برف مونده رو سوار کردم. یکیشون که با هم هم صحبت شدیم میخواست بره ونک و مدارک ببره برای درآوردن ماشین از پارکینگ. میگفت دیروز تو همین گردنه ماشینش رو خوابوندن.
- حالا واسه چی خوابوندن؟
- هه هه، واسه شیشه دودی!
- جاااان؟ یعنی از همینا که من دارم؟
- آره دیگه، ایناهاش، ببین (برگه رو آورد جلوم و روش نوشته بود تخلف : شیشه دودی)
- ...
- آره، زانتیا، کَمَری(!) سوناتا، همه جور ماشینی بود، همه رو گیر میدادن، باید برچسبشو بکنی دیگه
- آخه ما همین دیروز دادیم دودیش کردن! ای بابا...
- خلاصه اینجوریه دیگه

...

طرف پیاده شد و منم اومدم خونه، داداشو بیدار کردم که واسه امتحاناش تعطیله چند وقتی. رفتم دوش گرفتم و بیرون که اومدم نیمرو آماده بود. صبح خوبی بود!