وقال الإنسان ما لها

زیر بازویم را گرفته بود. مرد زیبایی بود. همه به ما نگاه می‌کردند و من راضی بودم، اما درست همان چیزی که باعث می‌شد از او خوشم بیاید از طرفی هم باعث می‌شد که برایم غیر قابل تحمل بشود. از کافه بیرون آمدیم و در خیابانی معطر از تلخی گل‌های خرزهره به قدم زدن پرداختیم. روی بازویم به دستش نگاه می‌کردم. دستی قوی و سوخته از آفتاب. بنظرم می‌رسید که سال‌ها از او بزرگترم. او را چنان نگاه می‌کردم که گویی تنها خاطره‌ایست از یک مرد سالم، خوش قیافه و خوشحال که در جوانی عشاق زیادی داشته است. با هم روزهای آفتابی متعدد و گردش‌های با اتومبیل زیادی گذرانده بودیم. با هم دریا می‌رفتیم، شنا می‌کردیم، می‌گشتیم، می‌رقصیدیم، عشق‌بازی می‌کردیم و پس از این همه تنها یک خستگی جسمی برای ما باقی می‌ماند که به ما احساس گرسنگی و خواب می‌داد. در آن آخرین گردش شبانه با یادآوری آن سال‌های پرسعادت افسوس می‌خوردم که دیگر قادر نیستم دوستش داشته باشم. او همانطور یکنواخت باقی مانده بود. شاید هم همین سبب شده بود که دیگر دوستش نداشته باشم.

دیر یا زود - آلبا دسس پدس

ندیدم مگر زیبایی

ویژه برنامه‌ها کم کم دارن شروع می‌شن. احسان علیخانی و سریال بهرام توکلی و اون ور مهران مدیری و...

روز پایانی به خیابون‌گردی با عزیزان گذشت. لابلای داد و هوار لباس فروشا، کاهوهای چرکِ کف زمین، خیابون ولیعصری که شده بود دفتر نقاشی، زنایی که همیشه‌ی خدا تو پیاده‌روهای تنگ و شلوغ مایلن وایسن و به یجا خیره شن، پیاده‌روهای تک‌نفره‌‌ای که ساختمونای نیمه‌ساز ساخته بودن و هزار هزار بود و نبودِ دیگه.

پیشترها که دفتر خاطراتم رونقی داشت و هر روز سیاهش می‌کردم،‌ به این روزهای آخر سال که می‌رسید بصورت خیلی چیز تو هر روزِ هفته‌ی آخر یادآوری می‌کردم که مثلن امروز آخرین دوشنبه‌ی سال بودااااا، امروز آخرین جمعه‌ی سال بودا، الان آخرین ساعت 10 سال بودا... بعدشم خیلی لوس منتظر اون ساعتای تیکه پاره‌‌‌ی آخر سال می‌موندم که عین بچه‌های سر راهی، تعلق به جایی نداشتن و خاطرنشان می‌کردم که "بعله... الان معلوم نیست تو چه سالی هستیم" خدا بهم رحم کرد که اون سال‌ها امثال اینستاگرام دم دستم نبود وگرنه هرچه آنچه از آبرو در بساط داشتم، به ساعتی بر باد داده بودم.

راستش بهار قدیما یه کَمکی باب میلم بود، بابت لباس نو و آب و هوای شهرمون که اغلب بارونی و بصورتی افراطی با طراوت و اینا بود و اصن یه وضی. اما هر چی گذشت همون آب و رنگ هم رفت پی کارش. بهاره دیگه... چیه؟ هوای بلا تکلیف؛ نه معلومه آفتابه نه معلومه باده، چیه؟ هر جور بپوشی موجب خسرانه. قبلش هم که همه جا شلوغ. باز قدیما بچه بودیم می‌لولیدیم لای دست و پا و با رنگ و وارنگ روزگار کیف می‌کردیم. الان چی؟ بگذریم. بعدشم که قربونش برم، آجیله و جوراب شیشه‌ای و "چرا پوست نمی‌کنی؟" (این یکی از قدیم همین بوده!) سفر هم باز مصداق جدال قدیم و جدیده، قدیم سفره همچی بدی نبود، پشت ماشین ولو بودیم، بابا ماشینو پتو اندود می‌کرد و اون وسط غُری می‌زدم و بهرحال می‌گذشت، الان سفر عید یچیز دلگیر و دمغیه که نگو. تا بتونم جلوگیری می‌کنم ازش. یعنی نه تنها خودم نمی‌رم بلکه بقیه رو هم می‌گیرم که ای آقا کجا کجا؟

امسال اما بر تمام این محاسنِ بهار، چیزی اضافه هم شد. موقع رسیدن به حساب و کتابای آخر سال، هر چی جمع و تفریق کردیم، یجای خالی موند، نشد که خیالمون راحت شه. هر چی نشستیم بلکه حسابا صاف بشن نشد، جا خالیه بدجوری تو چشم می‌زنه. یه جماعتی گرد اومدن ببینن چه کار می‌شه کرد؟ تصویر جای خالی رو قاب گرفتن زدن به دیوار، گوشه به گوشه. برای جای خالی شعر گفتن. حتا براش گریه کردن. جای خالی اما خالی موند و انگار قصد پر شدن هم نداره. جای خالیا همینن. مثل سیاه‌چاله می‌مونن، از فرط بزرگی و جاسنگینی، می‌بلعن همه چی رو می‌ره پی کارش.

منم همینجور که ننشستم بی کار. دست به کاری زدم شب 29 اسفندی. روزنی باز کردم، دستی دراز کردم و نشوندمش پیش خودم. اینه که تمرین تحمل کردیم با هم، تاب آوردیم. سفید کرده در و دیوارو. هر جا می‌ریم می‌پرسه "نورگیره؟" بس که دیده بی نور سر کردم. این شد که حالا می‌گم اگه اون جای خالی پیش اومده، خدا بزرگه، پیش از درد، دوا داده. خدا مهربونه. لابد خبر داشته. فرستادش که هر چی جای خالی بوده و خواهد بود رو مرهم بذاره. عمرتون دراز... جانم.

پس که اینطور... ممکنه عید هم با همه مصییتش زیبا شه!

ادر کأسا و ناولها

عدد چهل حامل معنای کثرت و فراوانی است. می‌خواهد چهل کلاغ باشد یا چهل چراغ، چهل دزد بغداد باشد یا چهلم عزیزی از دست رفته اطراف بغداد. روزهای فقدان که به چهل برسند یعنی خیلی روز، خیلی روز است که پیش ما نیستی و این خودش بهانه‌ایست برای سوگواری. انگاری غم از دست دادن، سر و شکل تازه‌ای بخودش گرفته، تبدیل به هیولایی چهل سر شده و افتاده به جان همه. این شده که جماعتی از بین آن "همه" بی‌تاب شده‌‌اند و چون اتم‌هایی که از مدارشان دور افتاده‌اند، با خرج انرژی و تابیدن به جای قبلی برمی‌گردند بلکه آرام بگیرند.
قصه‌ی زیارت امام حسین (ع) در اربعین بهمین سادگی‌ست. بسادگیِ "هر کسی کو دور ماند از اصل خویش..."
تمام قضیه یک بازی چند سر برد است. عده‌ای می‌روند زیارت کنند، عده‌ای راه را برای زائرین هموار می‌کنند، عده‌ای به تماشای این ماجرا می‌نشینند، از این عده، بعضی‌هایشان حال خوب پیدا می‌کنند و بعضی دیگر به ترس می‌افتند. همه چیز سر جای خودش قرار گرفته. گردهماییِ عزاداریِ چند میلیونی متحرکی که در صلح و آرامش (فراموش نشود که حضور نیروهای امنیتی بخاطر محافظت در برابر خطرهای بیرونی است) برگزار می‌شود آن هم در روزگاری که سبعیت و درنده‌خویی ویژگی بارز مسلمانان معرفی می‌شود. نفس کسی هم از جای گرم بلند نمی‌شود، هستند افرادی که فلج، پیر، کودک، پابرهنه، ندار... پای پیاده بدنبال مقصودشان می‌روند و خانواده‌های تنگ‌دست و دست‌های پینه‌ بسته تا جایی که چیزی در بساط داشته باشند از اموال خود، و بعدتر از راه مقروض شدن، به استقبالشان می‌روند. زیبایی کار در مختار بودن آن "همه" است که اگر نبودند نمی‌شد در پذیرایی‌ها هم سیب‌زمینی پخته‌ی خالی دید و هم برنج و ماهیچه. نمی‌شد دید عده‌ای دو اتاقِ نمور خانه‌شان را که تمام سرپناهشان است به زائرین داده‌اند و شب را به بهانه‌ای بیرون سر کرده‌اند و عده‌ای هم خانه‌ی دو طبقه و نیمه مجللشان را تمام و کمال تبدیل به مهمانسرا کرده‌اند آن هم نه یک شب که هفت شب. وجه مشترک تمام بازیگران این بازی، اختیار و اتفاق است. اتفاقی که کانونش حسین (ع) است.
این‌ها ور معنوی قضیه بودند و قصه‌ی اربعین و پیاده روی در دل عراق جنبه‌های جامعه‌شناسانه‌ای زیادی هم همراه خودش دارد. مثلن مطالعه‌ی تغییراتِ جامعه‌ی عراق و رویکرد دولت و ملت به مسئله‌ی حضور عده‌ی زیادی خارجی در کشورشان. اینکه سال گذشته شاهد حضور پررنگ نشانه‌های ایرانی  - برای مثال وفور تصویر مراجع تقلید و بزرگان دینی- بودیم و امسال روی بیشتر عمود‌ها* تصاویر شهدای عراقی و سپاه بدر و الحشد الشعبی و... پیدا بود و پرچم عراق بسیار بیشتر از سابق در گوشه و کنار دیده می‌شد. مطالعه‌ی رفتار عراقی‌ها در برخورد با زائرینِ عمدتن ایرانی که می‌شود در چارچوب بازار و مفاهیم عرضه و تقاضا بررسی‌اش کرد. بعنوان مثال اکثر قریب به اتفاق موکب‌هایی* که چایی سرو می‌کردند قبل از ریختن چایی از زائر می‌پرسیدند که "چای ایرانی یا عراقی؟" و این عکس‌العملی بود به ناسازگاری خیلی از ایرانی‌ها با چای عراقی که در حکم بازخوردی بود برای اصلاح روند عرضه‌ی محصول و جالب اینکه این محصول هیچ سودی برای عرضه‌کننده ندارد و با این حال باز هم مصرانه دنبال وفق دادن نذوراتشان با ذائقه‌ی زائرند که مبادا رنجش خاطری پیدا کنند. البته این روند، هر چند ملایم‌تر در سمت مشتری(!) یا همان زائر هم دیده می‌شود، چه خادمینی که سال‌های گذشته زائری گذری بودند و امسال مستقر شده و خدمت می‌کردند، چه بسیار نذرهایی که از ایران به عراق منتقل شدند و چه بسیار زائرینی که بصورت خودجوش و با راه‌اندازی کمپین‌هایی بخشی از بار خدمت‌رسانی ( مثلن جمع‌آوری زباله از اطراف مسیر) را به دوش کشیدند و قطعن در سال‌های آینده بیشتر و بیشتر خواهند شد. طرفه اینکه در این معرکه بر خلاف خیلی از اتفاقات فرهنگی داخل مملکت، این مردم بودند که با حضورشان، سازمان‌های رسمی اعم از شهرداری تهران و مشهد و برخی بانک‌ها را وادار به شرکت در این حرکت عظیم کردند.
سخن کوتاه؛ قول معروفی بین اعراب است که می‌گوید: البلیة اذا عمت طابت - بلا هنگامى که فراگیر شود قابل تحمل خواهد بود.

عمود: یکی از روش‌های بیان مسافت پیاده‌روی اربعین. از انتهای محدوده‌ی شهر نجف تا بین‌الحرمین در کربلا 1452 عمود یا تیر موجود است.

موکب: مکانی شبیه تکیه‌ی خودمان که معمولن بدست عشیره‌ها تأسیس و اداره می‌شود و بنا به شرایط، مکانی‌ست برای پذیرایی، اقامت، عزاداری.